غروب «غار مقلی »*بود وسنگهای سیاه
که می کشید متان در خودم عمیقا آه
وذره ذره ی نام تو منتشر در کوه
چنان که باد بریزد به جان مشتی کاه :
شلال موی شمایند این دم اسبی ها
نمود قهقهه تان :کبک های ..قا ..قا ...قاه...!
که آ یه های صبوریت ارژن و گون اند
و عطر تند تنت در مشام هر چه گیاه
خیال روشنتان بود وقرص صورتتان
که پشت گردنه هی می کشید گردن ماه
هنوز می روم کوله پشتی ام خالی است
نخواه پشت مرا خالی ای همیشه پناه -
گرفته ام که کجا اتفاق می افتی
عقاب توی هوا ،یا کبوتری در چاه ؟
چقدر دل بزنم پا به جاده های تهی
چقدر تن بتکانم کنار غربت راه -
ندارد این که تو از من نباشی و...تا کی
می آ یی و نمی آ یی ای خیال گاه گاه
به کوه نام شما را بلند می گریم
هنوز دست من از دامن شما کوتاه
به شرط آن که در اینجا خوراک گرگ شوم!!
......................
-------------------------------------------------------
*جایی در در کو ههای اقلید که حس می کنم نافم را به
غربتش بریده اند.باور کنید چقدر از این کوه الهام می گیرم